انتظار عشق

از با تو بودن دل برایم عادتی ساخت که هرگزبی تو بودن را باور ندارم

سلام سلام

وایییییییییییییییییی بعد یک ماه بالاخره برگشتم نمیدونید چقدر خوشخالم دلم برای همتون یه ذره شده بود .یه معذرت خواهی هم به همه دوستای گلم بدهکارم که این مدت نتونستم جواب کامنت ها را بدم .حتی نتونستم خبر بدم که نیستم .شرمنده روی ماه همتون .قربون همه دوستای گلم که نگران بودن و سراغم و گرفتن .ممنون از همتون. فداتون بشم من .

وای باید یه تشکر حسابی هم بکنم از دوستای خیلی خوبم .باز هم معذرت میخوام که نگرانتون کردم.زهرای عزیزم . آبجی مهتاب و صدف گلم .مرجان جونم٬ تنهای عزیز(واژه های بی نفس) قطره مهربون٬ داداش مهرشاد عزیزم ٬ دمساز عزیز و ....خیلیای دیگه .قربون همتون

حالا دلیل نبودنم: پنج شنبه سی ام تیر میخواستم آپ کنم دیدم بلاگفا قاطی کرده گفتم بمونه برای شنبه .فردا هم عروسی خواهر یکی از دوستام بود میخواستیم بریم خرید واسه همین با سرویس شرکت نرفتیم و پای پیاده راهی بازار که چشمتون روز بد نبینه هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که یه موتوری از پشت سر اومد دیگه هیچی نفهمیدم تا اینکه بعد دو روز که چشمامو باز کردم دیدم تو بیمارستانم . آی که بدنم چه دردی میکرد دست و پای راستم شکسته و بدنم کلا له شده بود بعد از یک هفته هم که از بیمارستان اومدم تا به امروز فعلا خونه نشینم دیروز گچ دستم و باز کردم ولی پام هنوز تو گچه .

خسته شدم از بیکاری .کارم شده فقط خوردن و خوابیدن .حالا جای شکرش باقیه که بالاخره گچ دستم باز شد حداقل میتونم بنویسم .به خدا این مدت داشتم دق میکردم .

هرجایی غلط املایی ٬نگارشی ٬هرچی داشت ببخشید. قربون همتون.هرچه زودتر سعی میکنم به همتون سر بزنم دلم براتون یه ذره شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط شبنم  | 

نامه خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف

 بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در

 زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول

 انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف

می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی

 و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر

بشوی و برای مدت یک ربع، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

 بعد دیدمت که از جا پریدی خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛

اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین

شایعات با خبر شوی، تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه

کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

 متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید

چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را

به سوی من خم نکردی، تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که

هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری بعد از انجام دادن چند کار،

 تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت

 را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و

 فقط از برنامه هایش لذت می بری... باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم

و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم

 با من صحبت نکردی موقع خواب... فکر می کنم خیلی خسته

بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه

نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،

 بیش از آنچه تو فکرش را  می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو

چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

 منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد،

 خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز

 هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز

 کمی هم به من وقت بدهی، اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم

دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

در تمام طول این سفر اگر

طول و عرض صفر را

                           طی نکرده ام

 

در عبور از این مسیر دور

از الف اگر گذشته ام

از اگر اگر به یا رسیده ام

از کجا به ناکجا ...

 

یا اگر به وهم بودنم

                        احتمال داده ام

باز هم دویده ام

آنچنان که زندگی مرا

                       در هوای تو

                                        نفس نفس

                                                     حدس می زند

هر چه می دوم

با گمان رد گامهای تو

                             گم نمی شوم

راستی

در میان این همه اگر

تو چقدر بایدی!؟....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط شبنم  | 

دوره گرد

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از توی کوچه دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شاید آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

خواهرم بی روسری بیرون دوید.

آی آقا ! سفره خالی می خرید؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط شبنم  | 

عجب صبري خدا دارد

عجب صبري خدا دارد

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول

که اول ظلم را مي ديدم

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يکدگر ويرانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پيمانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمايان

سبحه صد دانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو

آواره و ديوانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بعرش کبريائي با همه صبر خدايي

تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش

بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري

در اين دنياي پر افسانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم

همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من جاي او چو بودم

يکنفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!

 

نمیدونم این روزا چرا این قدر دلم میخواد از خدا بنویسم فقط میخوام با خودش حرف بزنم خیلی دلم براش تنگه خیلی گله ها ازش دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

روز پدر مبارک

سلام بابای خوبم روزت مبارک مثل هرسال آرزو می کنم ای کاش بودی و بغلت میکردم میبو سیدمت و بهت تبریک می گفتم ولی یه آرزوی محال بود حداقل سالهای قبل عمو بود تا بهش تبریک بگم اون همیشه مخصوصا تو این روز کنارم بود تا جای خالی تو را حس نکنم ولی امسال چه کسی می خواهد جای خالی شما را برایم پر کند اصلا جای خالی عمو را چه کسی برایم پر می کند....

دلم برای هردویتان تنگ شده روزتان مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط شبنم  | 

خدایا کفر نمی گویم...





خدایا کفر نمی گویم

پریشانم خدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداواندا

اگر روزی زعرش خود به زیر آیی

لباس فقر بپوشی

غرورت رابرای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گوی

خداوندا

اگر در روز گرما خبر تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر

عمارتهای مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی

خداوندا

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر کردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار

است..............................
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

التماس دعا

امشب که ليله الرغاب است


هنگامه خوب انتخاب است


از خيل عظيم آرزوها


آن را بگزين که ناب ناب است

بیایید برای همه دعا کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

با من تماس بگیر خدایا...

هر روز

شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا اشغال می کند

هی با شماره های غلط

زنگ می زند آن وقت

من اشتباه می کنم و او

با اشتباههای دلم حال می کند

        ***

دیروز یک فرشته به من می گفت:

تو،گوشی دل خود را

بد گذاشتی

آن وقت ها که خدا به تو میزد زنگ

آخر چرا جواب ندادی؟

چرا بر نداشتی؟

     ***

یادش بخیر

آن روزها

مکالمه با خورشید

دفترچه های کوچک  ذهنم را

سرشار خاطره می کرد...

     ***

امروز پاره است

آن سیم ها که دلم را

تا آسمان مخابره می کرد...

اما

با من تماس بگیر خدایا

حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفا پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش  روی دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود

از خدا  در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ،اما میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

... هر چه میپرسیدم از خود از خدا

از زمین از اسمان از ابر ها

زود  می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی  لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب  دیو و غول  بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز ودر دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود ..

مثل تمرین  حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود  پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای ختوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام  او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرینتر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در بارهی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه  مثل باران  راز گفت

با دو قطره صد هزاران  راز گفت

می توان  با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

زنده یاد قیصر امین پور
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط شبنم  | 

سلام همین الآن رسیدم خونه دیدم خواهرم داره رو وب کار میکنه قالبو عوض کرده با اینکه زیاد خوشم نیومد ولی نخواستم دلشو بشکونم شما هم خواستین در این مورد نظر بدین
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

دل تنگ

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتی که شکست بغض تنهایی من

وابستگی ام را به تو باور کردم

سلام عمویی دلم برات خیلی تنگ شده...

حالا که تو نیستی هیچ کس نیست نه که کسی نباشد همه هستند ولی....ولی هیچ کس مثل تو نیست.جای خالیت با هیچ چیز وهیچ کس جبران نمی شود.هنوز وقتی دلم میگیرد شماره ات را میگیرم. " دستگاه مشترک موردنظر خاموش است"نفرت دارم از این جمله.با اینکه هرچقدر شماره بگیرم باز همان است ولی درددل هایم را مثل همیشه برایت میگویم. میدانم میشنوی ولی ای کاش جواب میدادی .دوست دارم بازهم دستت را مینداختی دور گردنم میگفتی :"زیاد فکروخیال نکن شبی پیر میشیا..."چقدر برای آن روزها دل تنگم...

در حسرت چشم تو دل ماه شکست

چشمان هزار غنچه در راه شکست

تورفتی و بعد تو دلم...

                         افتاد زبرج شوق و ناگاه شکست...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

من اينجا بس دلم تنگ است


و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است


بيا ره توشه برداريم


قدم در راه بي برگشت بگذاريم

 
ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است


من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم

 
ز سيلي زن، ز سيلي خور

 
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
....
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين!


من اينجا بس دلم تنگ است

 
بيا ره توشه برداريم


قدم در راه بي فرجام بگذاريم.....


مهدي اخوان ثالث

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

I LOVE YOU

سلام اینو تو وب یکی از دوستان دیدم  خیلی خوشم اومد دلم نیومد نذارمش اینجا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط شبنم  | 

سلام دوستای خوبم از همتون ممنون.معذرت میخوام این مدت نبودم.آخه اصلا دل و دماغ نوشتن نداشتم.

دیروز چهلم عموم بود زهرا هم اومده بود همونی که باعث شد این وب نوشته بشه یعنی همونی که عموم عاشقش بود و همه این حرفارو واسه اون می نوشت. البته همه ما حتی خود زهرا همون روز آخر این موضوع رو فهمیدیم . من و زهرا خیلی وقته که باهم دوستیم. رفت و آمد خونوادگی هم داشتیم. تو تمام اون روزایی که عموم بیمارستان بود زهرا هرروز همراه خونوادش برای ملاقات  میومدبدون اینکه از این عشق خبر داشته باشه. وقتی هم این موضوع رو شنید خیلی به هم ریخته بود ولی انصافا تو اون روزای سخت تنهامون نذاشت. حالا دیگه زهرا برای هممون یادآور عمومه مخصوصا برای مامان بزرگم که تو این چهل روز زهرا رو عروسم صدا میکنه...

این شعر هم دیروز از دفتر عموم خوندم . گفتم اینجا هم بنویسم انگار خودش نوشته....

دلم گرفت از این روزا....از این روزای بی نشون

از این همه در به دری....از گردش چرخ زمون

دلم گرفت از آدما...از آدمای مهربون

از این مترسکای پست...ازهمدلای همزبون

تو هم که بی صدا شدی...آهای خدای آسمون

آهای خدای عاشقا...تویی فقط دلخوشیمون

آره دلم خیلی پره...از غمای رنگ و با رنگ

از جمله ی دوستت دارم....دروغای خیلی قشنگ 

دلم گرفت از این روزا...ازآدمای مهربون

ازتو که باما نبودی...ازاون خدای آسمون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط شبنم  | 

عاشقتم عمو

عمو جون همیشه به یادتم . دلم برات تنگ شده عمو ممدی...

سلام من شبنم هستم .نویسنده جدید این وب به جای عموم.ولی ....

ولی انگار من خیلی بدشانسم که برای اولین پستم باید بگم که عمو محمدم دیگه هیچ وقت نمیاد وب .

حالم خیلی بده . هفتم اسفند روز خیلی نحسی بود . تو تمام این روزا که عموم رفته هرشب خوابشو می بینم .آره درست فهمیدین عمو محمدم برای همیشه رفت....

ما موندیم و خاطراتش....

الان اصلا حال نوشتن ندارم. فقط میخواستم یه کم دردودل کنم تا بلکه سبک بشم.تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط شبنم  | 

آخرین پست من

سلام امروز  مذهبی شدم و همش کدهای مذهبی گذاشتم تو وب آخه اولا

 که فردا جمعه است و من هم دلم گرفته بود. بعدش هم شاید دیگه هیچ

 وقت نتونم بیام وب واسه همین خواستم آخرین کارام یه جورایی ...

نمیدونم چی بگم . خداحافظ دوستای خوبم .شاید برای همیشه.....

البته نمیخوام این وب تعطیل بشه.شاید یکی دیگه بنویسه ولی من دیگه نیستم.

همین روزا مسافرم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط شبنم  |